هیئت محبان الزینب (امام رضا) مذهبی و معنوی،سیاحتی و گردشگری آخرین مطالب نويسندگان یک شنبه 15 بهمن 1391برچسب:, :: 9:16 :: نويسنده : سید ابوالقاسم قوامی
داستان ( من و خدا )
وقتی قدرت فهم من بیشتر شد ، به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند… نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم… از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد ، زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد ، وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را میدانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر میرفتم… اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت ، او بلد بود… من نگران و مضطرب بودم پرسیدم « مرا به کجا می بری ؟ » وقتی میگفتم : « میترسم » ، او به عقب بر میگشت و دستم را میگرفت و میفشرد و من آرام میشدم … او مرا نزد مردم میبرد و آنها نیاز مرا به صورت هدیه میدادند و این سفر ما ، یعنی من و خدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم … خدا گفت : هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است ، بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم ، فکر میکردم او زندگی ام را متلاشی میکند ، اما او و من دارم یاد میگیرم که ساکت باشم و در عجیبترین جاها فقط پا بزنم .. پيوندها
|
|||||||||||||||||
![]() |